تبليغاتX
اسطوره








اسطوره

مگسي را كشتم

نه به اين جرم كه حيوان پليد است، بد است 

و نه چون نسبت سودش به ضرر يك به صد است

طفل معصوم به دور سر من ميچرخيد

به خيالش قندم،

يا كه چون اغذيه ي معروفش تا به اين حد گندم

اي دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبي بود

من به اين جرم كه از ياد تو بيرونم كرد،

مگسي را كشتم


"زنده ياد حسين پناهي"


نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:0 توسط تنها|



زن ها گاهي اوقات چيزي نميگويند 
چون به نظرشان لازم نيست كه چيزي گفته شود 
با نگاهشان حرف ميزنند... 
به اندازه يك دنيا حرف ميزنند 
هرگز نبايد از چشمان هیچ زنی ساده گذشت...!!


نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:38 توسط تنها|



خدايا

اين روزها هم گذشت

مي آيم پيشت

 و

ميزنم روي شانه ات

و

ميگويم:

جنبه رو حال كردي؟!!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 9:20 توسط تنها|



مدام ميگفتي:
"خيالت تخت من به تو وفادارم"
و من چه ساده لوحانه
خيالم را تختي كردم
براي
عشقبازي تو با
ديگران....

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 20:55 توسط تنها|



تنهاي تنها

تنها تر از هر چيز كه فكرش را بكني

خاموش و مرده

چون خاك


نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 12:50 توسط تنها|



بار آخر من ورق را با "دلم" بر ميزنم

بار ديگر "حكم" كن

اما نه بي "دل"

با دلت "دل" حكم كن

حكم "دل":

هر كه "دل" دارد بياندازد وسط،

تا كه ما "دلهايمان" را رو كنيم

"دل" كه روي "دل" بيفتد،

عشق "حاكم" ميشود

پس به "حكم" عشق بازي ميكنيم

اين "دل" من!

رو بكن حالا "دلت" را

"دل" نداري؟؟؟؟؟؟!!!!!

"بر" بزن انديشه ات را.....

"حكم لازم"

"دل سپردن"

"دل گرفتن"

هر دو "لازم"!!!!

  

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 19:49 توسط تنها|



راستي روسپي!

از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو زني زنانگي اش را بفروشد كه نان دربيارد رگ غيرت اربابان بيرون ميزند، اما اگر همان زن كليه اش را بفروشد تا ناني بخرد يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين "ايثار" است!

مگر هر دو از يك تن نيست؟!

بفروش!

تنت را حراج كن!

من در ديارم كساني را ديده ام كه دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان...

شرفت را شكر كه اگر ميفروشي از تن ميفروشي نه از دين...

"فريدون فرخزاد"


نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 14:50 توسط تنها|



باز هم اول مهر آمده بود

و معلم آرام

اسمها را ميخوان:

اصغر پور حسن؟

پاسخ آمد: حاضر

قاسم هاشميان؟

پاسخ آمد: حاضر

اكبر ليلا زاد؟

پاسخش را كسي از جمع نداد...

همه ساكت بوديم...

جاي او اينجا بود

اينك اما تنها،

يك سبد لاله سرخ

در كنار ما بود

لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد

شانه هايش لرزيد

همه ساكت بوديم

ناگهان، در دل خود

زمزمه اي حس كرديم

غنچه اي در دل ما ميجوشيد...

گل فرياد شكفت

همه پاسخ داديم: حاضر!

ما همه اكبر ليلا زاديم!

"قيصر امين پور"






نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 12:29 توسط تنها|



این بار تو بگو دوستت دارم ، نترس ، من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید !

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 10:39 توسط تنها|



پا به پاي كودكي هايم بيا*كفشهايت را به پا كن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز كن*باز هم با خنده ات اعجاز كن

پا بكوب و لج كن و راضي نشو*با كسي جز عشق هم بازي نشو

بچه هاي كوچه را هم كن خبر*عاقلي را يك شب از يادت ببر

خاله بازي كن به رسم كودكي*با همان چادر نماز پولكي

طعم چاي و چاي و قوري گلدارمان*لحظه هاي ناب بي تكرارمان

مادري از جنس باران داشتيم*در كنارش خواب آسان داشتيم

يا پدر اسطوره ي دنياي ما*قهرمان باور زيباي ما

قصه هاي هرشب مادر بزرگ*ماجراي بزبز قندي و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت*خنده هاي كودكي پايان نداشت

هركسي رنگ خودش بي شيله بود*ثروت هر بچه قدري تيله بود

اي شريك نان و گردو و پنير!*همكلاسي! باز دستم را بگير

مثل تو ديگر كسي يكرنگ نيست*آن دل نازت برايم تنگ نيست؟

حال ما را از كسي پرسيده اي؟*مثل ما بال و پرت را چيده اي؟

حسرت پرواز داري در قفس*مي كشي مشكل در اين دنيا نفس؟

سادگي هايت برايم تنگ نيست؟*رنگ بي رنگيت اسير رنگ نيست؟

رنگ دنيايت هنوزم آبي است؟*آسمان باورت مهتابي است؟

هر كجايي شعر باران را بخوان*ساده باش و باز هم كودك بمان

باز باران با ترانه،گريه كن!*كودكي تو كودكانه گريه كن!

اي رفيق روزهاي سرد و گرم*سادگي هايم به سويم بازگرد!



نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 13:51 توسط تنها|




مطالب پيشين
»
»
» خديا...
»
»
» حكم دل
» بفروش
» ما همه اكبر ليلازاديم
» نترس
» هم شاگردي سلام!
Design By : ParsSkin.Com